دوربین مخفی ترسناک
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:0 توسط سینا
|
دیروز بابام داشت با چاقو نایلون رو در مربا روپاره می کرد، چاقو در رفت نزدیک بود دستشوببره! به شوخی بهش گفتم پدر من شما دیگه از سنتون گذشته چاقو دستتون بگیرین! کار دست خودتون می دین! هروقت کاری داشتی بگین من براتون انجام بدم! طرف گاز هم دیگه نرین! دیدم یه نگاه بهم کرد از اون نگاه خفنا! با خودم گفتم به تباهی رفتم! نصفه شبی ساعت 2 اومده بالا سرم بیدارم کرده که پسرم من پرتقال می خوام!!! بیا واسم پوست بکن که من به چاقو دست نزنم! من: :؟ :| بابام: :))
یا بگو غلط کردم یا پاشو دستاتو بشور اینو پوست بکن!!!:d